حاجى زين العابدين مراغه اى
58
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )
از آدم خالى است ولى قالى بزرگى - كه چهارده ذرع طول آن به نظر مىآمد - در ميان مسجد پيچيده افتاده بود . پيشتر رفته ديدم سگى هم در يك گوشهء آن قالى خوابيده است . آه از نهادم برآمد ؛ بىاختيار گريهء سختى دست داد دو دستى به سر زده گفتم : « خداوندا ! اين چه بساط ناگوار و چه اوضاع ناهموار است ، از دين و ديانت چه بهره براى اهالى اين مملكت باقى مانده است ؟ گر مسلمانى از اين است كه اينان [ حافظ ] دارند * واى اگر از پس امروز بود فردايى . » بعد از تحقيقات معلوم شد كه مسجد از واعظ و مؤذن و نماز و جماعت به كلى محروم است . در نهايت مأيوسى و نوميدى و اوقات تلخى به منزل برگشتم . يوسف عموى بيچاره از حالت من دريافت كه غصهء تازهاى روى داده است و مىداند كه من چهها مىكشم ، ولى چيزى نمىگويد . من هم مراتب تأسف و تأثر خود را بر او اظهار نمىكنم . دلى پراندوه دارم . بارى ، از آنجا هم حركت كرديم . پس از طى مراحل به شهر « دامغان » رسيديم . چون داخل بازار شديم ديدم ازدحام غريبى است . در آن ميان شخصى دست به دهن خود گذاشته و در دست مرد بدچهرى نيز ريسمانى است كه يك طرفش به دهن آن شخص مربوط است . او ريسمان را به هر سوى مىكشد ، آن هم بدان طرف مىگردد . من خيال كردم كه اين نوعى از بازى و رقص است كه مردم نيز به تماشا ايستادهاند . از حاجى حسين جلودار پرسيدم : « حاجى ! اين چه هنگامه است ؟ » آنهم به يكى از بازاريان پرسيد . گفتند : « اين شخص خباز است ، نان را كموزن پخته حاكم مهارش كرده است . اينكه ريسمان را مىكشد ميرغضب است . دماغش را سوراخ كرده و ريسمان بسته است . » گفتم : « عجب قانونى است ؛ خيلى جاى تعجب است ! » گفت : « قدرى بالاتر برويد عجبتر از اين راه هم خواهيد ديد ، در آن طرف سه نفر قصاب را نيز گوش بريدهاند . ميرغضبها در بازار براى مداخل خودشان مىگردانند و از هر دكانى چيزى مىگيرند . » در اين اثنا ديدم هاىوهويى از آن سوى بلند شد . ميرغضب كشانكشان بيچارگان را مىآورد و در دم هر دكانى با كارد خونآلود ايستاده پول جمع مىكردند . بيچاره يوسف عمو سواره هى داد مىزد كه « بيگ نگاه مكن ، نگاه مكن ! » واقعا از ديدن اين حال دلم به هم خورد . اسب را ركاب زده درگذشتيم و در كاروانسرايى - كه بيرون شهر واقع است - منزل كرديم .